۹.۱۱.۹۵

آخر چو چشم مستت من نیز ناتوانم


ای راحت روانم دور ازتو ناتوانم
باری بیاکه جانرا درپای تو فشانم

اینهم روا ندارم کایی برای جانی
بگذار تا برآید درآرزوت جانم

بگذار تا بمیرم درآرزوی رویت
بیروی خوبت آخر تاچند زنده مانم

دارم بسی شکایت چون نشنوی چگویم
بیهوده قصهٔ خود درپیش تو چخوانم

گیرم که من نگویم لطف تو خود نگوید
کین خسته چند نالد هرشب برآستانم

ای بخت خفته برخیز تا حال من ببینی
وی عمر رفته بازآ تا بشنوی فغانم

ای دوست گاهگاهی میکن بمن نگاهی
آخر چو چشم مستت من نیز ناتوانم

برمن همای وصلت سایه ازآن نیفکند
کز محنت فراقت پوسیده استخوانم

ای طرفه‌تر که دایم تو با منی ومن باز
چون سایه درپی تو گرد جهان دوانم

کس دید تشنه‌ای را غرقه در آب حیوان
جانش بلب رسیده از تشنگی من آنم

زان دم که دور ماندم از درگهت نگفتی
کاخر شکسته‌ای بد روزی برآستانم

هرگز نگفتی ایجان کان خسته را بپرسم
وز محنت فراقش یک لحظه وارهانم

اکنون سزد نگارا گرحال من بپرسی
یادم کنی که ایندم دور ازتو ناتوانم

بردست باد کویت بوی خودت فرستی
تا بوی جان فزایت زنده کند روانم

باری عراقی ایندم بس ناخوش است و درهم
حال دلش دگردم تاچون شود، چدانم

عراقی .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.