۲۸.۱۰.۹۵

از خود شدم مبرا وانگه بخود رسیدم


در ملک لایزالی دیدم من آنچه دیدم
از خود شدم مبرا وانگه بخود رسیدم

در خلوتی که مارا با دوست بود آنجا
گفتم به بیزبانی، بی گوش هم شنیدم

خورشید وحدت اینک از مشرق وجودم
طالع شدهست ازان من چون ذره ناپدیدم

باری، دری که هرگز بر کس نشد گشاده
سر ازل مرا داد از لطف خود کلیدم

چون محو گشتم ازخود همراه من عراقی
بر آشیان وحدت بی‌بال و پر پریدم.

عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.