۲۷.۱۰.۹۵

آخر چو چشم مستت من نيز ناتوانم


ای راحت روانم دور از تو ناتوانم
باری بياكه جانم در پای تو فشانم

گيرم كه من نگويم لطف تو خود نگويد
كين خسته چند نالد هر شب بر آستانم

ای بخت خفته برخيز تا حال من ببينی
وی عمر رفته بازآی تابشنوی فغانم

ایدوست گاهگاهی می كن بمن نگاهی
آخر چو چشم مستت من نيز ناتوانم

بر من همای وصلت سايه از آن نيفگند
كز محنت فراقت پوسيد استخوانم

اين طرفه تر كه دايـم تو با منی و من باز
چون سايه در پی تو گرد جهان روانم

كس ديد تشنه ای را غرقه در آب حيوان
جانش بلب رسيده از تشنگی من آنم

خواهم كه يكزمان من با تو دمی برآرم
از بخت بد عراقی آنهم نمیتوانم.

فخرالدین عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.