۲۲.۱۰.۹۵

خواهم که شوم ببام عالم


دل گم شد ازو نشان نیابم
آن گم شده در جهان نیابم

زان یوسف گم شده به عالم
پیدا و نهان نشان نیابم

تا گوهر شب چراغ گم شد
ره بر در دوستان نیابم

تا بلبل خوشنوای گم شد
بوی گل و بوستان نیابم

تا آب حیات رفت از جوی
عیش خوش جاودان نیابم

سرمایه برفت و سود جویم
زان است که جز زیان نیابم

آن یوسف خویش را چه جویم
چون در چه کن فکان نیابم

هم بر در دوست باشد آرام
از خود بجز این گمان نیابم

برخاک درش چرا ننالم
چاره بجز از فغان نیابم

چون جانش عزیز دارم، آری
دل کز غم او امان نیابم

تا برمن دلشده بگرید
یک مشفق مهربان نیابم

تا یک نفسی مرا بود یار
یک یار درین زمان نیابم

یاری ده خویشتن درین حال
جز دیدهٔ خون‌فشان نیابم

برخوان جهان چه می‌نشینم
چون لقمه جز استخوان نیابم

بی‌حاصل ازین دکان بخیزم
نقدی چو درین دکان نیابم

خواهم که شوم ببام عالم
چه چاره چو نردبان نیابم

خواهم که کشم ز چه عراقی
افسوس که ریسمان نیابم.

عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر