۱۵.۹.۹۵

دگر ازفهم خویش قصه مخوان


بی‌جمال توای جهان افروز
چشم عشاق تیره بیند روز

دل به ایوان عشق بار نیافت
تابکلی زخود نکرد بروز

دربیابان عشق پی نبرد
خانه پرورد لایجوز و یجوز

چه بلا بود کان بمن نرسید
زین دل جانگداز درداندوز

عشق گوید مرا که ای طالب
چاکزن طیلسان وخرقه بسوز

دگر ازفهم خویش قصه مخوان
قصه خواهی بیا زما آموز

بنشان ای عراقی آتش خویش
پس چراغی زعشق ما افروز.

عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.