۱۴.۹.۹۵

دردلم مهر مدام افتاد باز


کارما بنگرکه خام افتاد باز
کار با پیک وپیام افتاد باز

من چه دانم درمیان دوستان
دشمن بدگو کدام افتاد باز

این همی دانم که گفت وگوی ما
در زبان خاص وعام افتاد باز

عاشق دیوانه نامم کرده‌اند
برمن آخر اینچه نام افتاد باز

روز بخت من چو شب تاریک شد
صبح امیدم بشام افتاد باز

توسن دولت که بودی رام من
آنهم‌اکنون بدلگام افتاد باز

باز اقبال ازکف من بر پرید
زاغ ادبارم بدام افتاد باز

مجلس عیش دل‌افروز مرا
باطیه بشکست وجام افتاد باز

درگلستان میگذشتم صبحدم
بوی یارم درمشام افتاد باز

درسر سودای زلفش شد دلم
مرغ صحرایی بدام افتاد باز

تا بدیدم عکس او درجام می
درسرم سودای خام افتاد باز

تاچشیدم جرعه‌ای ازجام می
دردلم مهر مدام افتاد باز

من چو ازسودای خوبان سوختم
پس عراقی ازچه خام افتاد باز.

عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.