۱۳.۹.۹۵

زانکه حال او دگرگونست باز


ازغم عشقت جگرخونست باز
خود بپرس ازدل که او چونست باز

هرزمان ازغمزهٔ خونریز تو
بردل من صد شبیخونست باز

تاسر زلف ترا دل جای کرد
ازسرای عقل بیرونست باز

حال دل بودی پریشان پیش ازین
نی چنین درهم که اکنونست باز

ازفراق تو برای درد دل
صد بلا وغصه معجونست باز

تاجگر خون کردی ایجان زانتظار
روزی دل بی‌جگر خونست باز

ازبرای دل ببار ایدیده خون
زانکه حال او دگرگونست باز

گرچه میکاهد غم تو جان ودل
لیک مهرت هردم افزونست باز

من چو شادم ازغم وتیمار تو
پس عراقی ازچه محزونست باز.

عراقی


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.