۲۱.۹.۹۵

که جهان مسخرم شد چو برآمدم برنگش


نرسد بهرزبانی سخن دهان تنگش
نه بهرکسی نماید رخ خوب لاله رنگش

لب لعل او نبوسد بمراد جز لب او
رخ خوب او نبیند بجز از دوچشم شنگش

لب من رسیدی آخر زلبش بکام روزی
شدی ار پدید وقتی اثر ازدهان تنگش

بمن ار خدنگ غمزه فگند چه باک لیکن
سپرش تن است، ترسم که بدور رسد خدنگش

چومرا نماند رنگی همه رنگ او گرفتم
که جهان مسخرم شد چو برآمدم برنگش

منم آفتاب ازدل که زسنگ لعل سازم
منم آبگینه آخر که کند خراب سنگش

ز میان ما عراقی چو برون فتاد حالی
پس ازین نمانده ما را سرآشتی وجنگش.

عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر