۷.۹.۹۵

ای عجب چون میشود دریا شکر


آب حیوان است آن لب یا شکر
یا سرشته آب حیوان با شکر

نی خطا گفتم کجا لذت دهد
آب حیوان پیش آن لب یا شکر

کس نگوید نوش جانها را نبات
کس نخواند جان شیرین را شکر

لعل تو شکر توان گفت ار بود
کوثر وتسنیم جان افزا شکر

قوت جان است وحیات جاودان
نیست یار لعل تو تنها شکر

ای برشک ازلعل تو آب حیات
وی خجل زان لعل شکرخا شکر

وامق اردیدی لب شیرین تو
خود نجستی ازلب عذرا شکر

نام تو تابر زبان ما گذشت
می‌گدازد در دهان ما شکر

از لب ودندان تو درحیرتم
تاگهر چون میکند پیدا شکر

تا دهانت شکرستان گشت ولب
درجهان تنگ است چون دلها شکر

من چرا سودایی لعلت شدم
ازمزاج ار میبرد سودا شکر

گرد لعل توهمی گردد نبات
نی طمع دارد ازآن لبها شکر

گرد برگرد لب شیرین تو
طوطیان بین جمله سرتاپا شکر

لعل وگفتار تو باهم درخوراست
باشد آری نایب حلوا شکر

طبع من شیرین شد ازیاد لبت
ای عجب چون میشود دریا شکر

لفظ شیرین عراقی چون لبت
می‌فشاند درسخن هرجا شکر.

عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.