۳۰.۷.۹۵

اگریکبار زلف یار ازرخسار برخیزد


اگریکبار زلف یار ازرخسار برخیزد
هزاران آه مشتاقان زهرسو زاربرخیزد

وگرغمزه‌اش کمین سازد دل ازجان دست بفشاند
وگر زلفش برآشوبد زجان زنهاربرخیزد

چورویش پرده بگشاید کزو صحرا برقص آید
چوعشقش روی بنماید خرد ناچاربرخیزد

صبا گر ازسر زلفش بگورستان برد بویی
زهر گوری دوصد بیدل زبوی یار برخیزد

نسیم زلفش ارناگه بترکستان گذرسازد
هزاران عاشق ازسقسین و ازبلغار برخیزد

نوای مطرب عشقش اگر درگوش جان آید
زکویش دست بفشاند قلندروار برخیزد

چویاد اوشود مونس زجان اندوه بنشیند
چواندوهش شود غمخوار زدل تیمار برخیزد

دلا بی‌عشق او منشین زجان برخیز وسر درباز
چوعیاران مکن کاری که گرد ازکار برخیزد

درین دریا فگن خودرا مگر دری بدست آری
کزین دریای بی‌پایان گهر بسیاربرخیزد

وگر موجیت برباید، زهی دولت ترا آن به
که عالم پیش قدرتو چوخدمتکار برخیزد

حجاب ره تویی برخیز ودر فتراک عشق آویز
که بی‌عشق آن حجاب تو زره دشوار برخیزد

عراقی، هر سحرگاهی برآر ازسوز دل آهی
زخواب این دیدهٔ بختت مگر یکبار برخیزد.

عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.