۲۷.۷.۹۵

که راز خویش چنین آشکار نتوان کرد


بدین زبان صفت حسن یار نتوان کرد
بطعمهٔ پشه، عنقا شکار نتوان کرد

بگفتگو سخن عشق دوست نتوان گفت
بجست وجو، طلب وصل یار نتوان کرد

بدان مخسب که درخواب روی اوبینی
خیال او بود، آن اعتبار نتوان کرد

دوچشم توخود گرعاشقی پرآب بود
برآب، نقش لطیف نگار نتوان کرد

بچشم او رخ او بین بدیدهٔ خفاش
به آفتاب، نظر آشکار نتوان کرد

بچشم نرگس کوته‌نظر بوقت بهار
نظارهٔ چمن ولاله‌زار، نتوان کرد

شدم که بوسه زنم بردرش ادب گفتا
به بوسه، خاک در یار خوار نتوان کرد

به نیم جان که تو داری و یکنفس که تراست
حدیث پیشکشش، زینهار نتوان کرد

چه به که پیش سگان درش فشانی جان
که این متاع، برآن رخ نثار نتوان کرد

بلا بپیش خیالش شبی همی گفتم
که دشمنی، همه بادوستدار نتوان کرد

بگوی تا نکند زلف تو پریشانی
که بیش ازین، دل ما بیقرار نتوان کرد

به تیغ غمزهٔ خونخوار جان مجروحم
هزاربار، بروزی فگار نتوان کرد

دلی که باغم عشق تو درمیان آمد
بهر گنه، زکنارش کنار نتوان کرد

بدانکه نام وصال تو میبرم روزی
بدست هجر، مرا جانسپار نتوان کرد

جواب داد خیالش که باسلیمانی
برای مورچه‌ای، کارزار نتوان کرد

میان هجرو وصالش گر اختیار دهند
زهردو، هیچیکی اختیار نتوان کرد

رموزعشق عراقی مگو چنین روشن
که راز خویش، چنین آشکار نتوان کرد.

عراقی


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر