۵.۴.۹۵

روی چو مه نمود و ثریا پدید شد


تا چین آن دو زلف سمن‌سا پدید شد
در چین هزار حلقهٔ سودا پدید شد

دیشب نگار مهوش خورشید روی من
بگشود برقع از رخ و غوغا پدید شد

زلفت چو مار خم زد و عقرب طلوع کرد
روی چو مه نمود و ثریا پدید شد

اشکم ز دیده قصهٔ طوفان سوال کرد
چشمم جواب داد که از ما پدید شد

هست آن شرار سینهٔ فرهاد کوهکن
آن آتشی که از دل خارا پدید شد

آدم هنوز خاک وجودش غبار بود
کو را هوای جنت اعلی پدید شد

از آفتاب طلعت یوسف ظهور یافت
نوری که در درون زلیخا پدید شد

گلگون آب دیده چو از چشم ما بجست
مانند باد برسر صحرا پدید شد

از دود آه ماست که ابرآشکار گشت
و زسیل اشک ماست که دریا پدید شد

جانم شکنج زلف ترا عقد می‌شمرد
ناگه دل شکسته‌ام آنجا پدید شد

خواجو اگر چه شعر تو جز عین سحر نیست
بگذر ز سحر چون ید بیضا پدید شد.

خواجوی کرمانی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.